نصرت اله مسعودی
صدای تو

مگر صدای ِ اُم کلثوم
بيخ آن گلو را بوسيده است
که طنين طرارانهاش
مثل قصههای هزار و يک شب
راز خواب را
از پلکهای من ربوده است
و حالا جا و بيجا
چون عريانی آب و ستاره
دستی به شدت
رو شده دارم
و گريههای سادهام را
- حتا ساده تر-
کودکان دبستانی هم نقاشی میکنند
خاتونِ گيسو و باد و گريز!
ما که با همان واژهی اول
به تو باخته ايم
ديگر به هيچ نازی نيازی نيست
تا عريان ترم کنی
که چنان چول چول میگذرم
که پاييز
از ويرانی ام
گريهاش میگيرد
چوبِ حراج
ديگر از راه رفتنت
كه با رو كردنِ پنهانترين نازها
راز پري زدگيام بود
چنان گريختهام
كه حتي پلكهايت
كه هنوز شعار ميتينگهاي زيبايي
در همة ميدانهاست
از پس پا در مياني
بر نميآيند.
كِز كردهام در گوشة دلم
چنان كه حتي
تا خاطراتت بيرون نميآيم
روزهايي كه هنوز
بازوان باكرهات
پرسة هر دستي را نميشناخت
و چشمت
كه هنوز ميدانداري ميكند
چون چوبِ حراج
به هر سويي نميچرخيد.
چقدر بيچارهام من !
كه كز كرده
در گوشة اين دل
تو را ميسرايم
كه بسياري
بوي مويت را
در مشام دارند و
از ديوانگيِشان
خبري نيست
عروس كاشيهاي آبي
بخت خود را
با آن روسريِ سبز
كه از دست فرشتهها قاپيده بودي
به گياهان نورس كنار عاليقاپو گره زدي
و بخت مرا
به هيچ .
آخر شهزادة شهر خارستان
جز تاجي از خار
و پائيزي در چشم
كه چيزي نبايد داشته باشد .
بخت مرا
به هر چه ميخواهي گره بزن
امّا بدان
كه آنقدر تكه تكه خيالت را
به در و ديوار كوبيدهام
كه خدا هم فرصت جمع كردنشان را
ندارد .
و آنقدر
در تنهايي لبانت را خواندهام
كه باغهاي گيلاس
حتي يك شب
دست از سر خوابهاي من برنميدارند.
آي عروس بارانهاي نمنم سيوسه پل
و شكوهِ برهنة كاشيها بعد از باران !
مرا در يكي از خوابهايم
هزار سالِ پيش
كنار چناري در چهارباغ بالا
دفن كردهاند.










