عباس موذن

چه خوشبخت بود مدينه !


Abbas Moaazenآدم هاي زيادي نيامده بودند ولي ما خاكش كرديم . آقاي شيرازي با چند نفر ديگري كه نمي شناختمشان هم آمده بودند خاكستان . مادر "مدينه" هم بود .  گريه نمي كرد .  شركت كردن در تشييع و خاكسپاري كسي كه خود كشي كرده باشد كراهت دارد .  روي كفيِ تابوتي كه در غسالخانه او را روي آن انداخته بودند مي برديم تا تحويل خاكش دهيم . لاشه ي يك آدم خيلي سنگين تر از زنده اش مي شود اما مدينه سبك بود !  انگار كه خودش مي رفت و ما را به دنبال خود مي كشيد! آفتاب كم جاني خودش را شلال زمين كرده بود، مثل روزي كه به دنيا افتاده بود. سلسله فقر و فلاكت جزء تقدير خانواده بود، مثل ميكروب واگير داري از رحم مادر سرايت كرده بود. در تكرار عناصر زندگي هيچ چيز تازه اي نيست وقتي نتواني به آرزوهايت جامه ي عمل بپوشاني. اسم مدينه مقدس بود. شبي كه به دنيا آمد، زبيد خواب خانه ي خدا را ديده بود.

هميشه مشكل داشتيم. براي نگهداري از كيميا آمد. يكي از دوستان مژگان او را معرفي كرد. ساعت شش صبح از حصيرآباد راه مي افتاد و ساعت هفت كيانپارس بود. تكيده ولي چابك. عبا مي انداخت و روي صورتش نقاب مي زد. فقط مژگان صورتش را ديده بود .  مژگان گفت:
از بابت كيميا خيالم راحته. ديگه از دست مهد كودكش راحت شدم. مهد كودك كه چه بگم؟ يتيم خونه! كلِ سال مريض بود، زبون بسته ام. با هزار جون و مرگي خوبش مي كردم مي رفت دوباره مريض بر مي گشت. شصت نفر بچه كه معلوم نيس بابا ننه شون كيه، مريضي توشون دوره داره. اولي كه مريض بشه تا بخواد خوب بشه دوباره از آخري، مبتلا ميشد .

 مجبور بود بيايد .  مادرش گفته بود :
جيره ي بنياد  فقط پانزده روز سيرمون مي كنه .  گفته بود :  بايد ازدواج كني .

مدينه ، خود زني كرده بود و چند روزي را غذا نخورده بود تا بهانه دست مادرش ندهد اما افاقه نكرده بود . مدينه گفت:  نمي خوام عروس زن عموم بشم. نمي خوامش. پول خون باباشو ميگيره دود مي كنه.
گفتم .  گفت :  بابا و عمو، توي يه ماه شهيد شده ان .
گفتم، گفت :  آخه چن بار ترك كرده ولي دوباره بيشترش كرده.
گفتم، گفت:  تضمين مي كنين ترك كنه؟
جوابم سكوت بود .  راست مي گفت .  فهميد كه متوجه شده ام و ناراحت شد كه ساكت شده ام .  گفت:
يومَ ،  راضي شده كار كنم .  پول شما بسه. واسه خالد و خديجه هم مي تونم لباس بخرم .  دوسال صبر كنم درس حوزه تموم مي شه.  مي تونم برم تعليم بدم .

چند روزي بود كيميا عصبي شده بود .  توي خواب ناله مي كرد و گاهي اوقات با جيغ از خواب مي پريد . اول فكر كرديم از پر خوريه .  مژگان به مدينه گفته بود به كيميا فقط  شير بدهد بخورد . غذا را قطع كرده بود اما بد تر شد !  ديگه شلوغي سابق را نداشت .  ساكت و آروم روي پاي مژگان مي نشست و انگشت شستش را مي مكيد .  مجبور شدم او را پيش دكتر ببرم .  پزشك معالجش چند شربت براي او نوشت كه باعث شد بيشتر بخوابد .  تا اين كه توي دفتر مدرسه ،  بين زنگ استراحت ، با آقاي شيرازي مسئله را در ميان گذاشتم .  آقاي شيرازي ترسي در دلم انداخت كه باعث شد چند روز با خودم كلنجار بروم .

 گفت:  ممكنه دخترت عصبي شده باشه. 
گفتم :  گفت:  با خانمت تو خونه باهم بلند صحبت نمي كنين؟
گفتم :  گفت:  زيادي كه دعواش نمي كنين .
گفتم : گفت:  من فقط حدس زدم.

نمي توانستم از حدس او بي دقت بگذرم .  بالاخره او مشاور تربيتي مدرسه اي ست كه من كلاس پنجمش را دارم .  مي دانستم كه صحبت هاي او بي دليل نمي تواند باشد. يك روز تعطيل با مژگان مفصل صحبت كردم. مژگان به مدينه گفت يك هفته به مرخصي برود تا بتواند به درس حوزوي خود بيشتر بپردازد. از مادرم خواهش كردم تا آن هفته را به خانه ي ما بيايد. اين مدت باعث شد تا كيميا به طور معجزه آسايي بهبود يابد. دوباره قهقه اش ما را به وجد آورد. من به صحت حدسي كه زده بودم بيشتر اعتماد كرده بودم تا اين كه مژگان بدون اين كه با من در ميان بگزارد، بي هوا دوساعت مرخصي روزانه گرفته بود و به خانه آمده بود. ساعتي را پشت در آپارتمان روي پله نشسته و گريه كرده بود. نه مي توانست پرخاش هاي مدينه را با كيميا تحمل كند و نه مي توانست او را غافل گير كند. مستقيم به مدرسه آمده بود تا مرا خبر كند. وقتي به خانه رسيدم كيميا هق هق پس از گريه مي كرد. معلوم بود كه تازه گريه اش تمام شده . قلبم آتش گرفته بود. نفهميدم چه شد كه با عصبانيت به مدينه گفتم:  انگار كه از صبح داره گريه مي كنه ها؟
گفتم: گفت:  خودتون گفته بوديد به ش غذا ندم! نتونستم به ش شير بدم، نمي خورد. همه ش گريه مي كرد. منم گذاشتم گريه كنه تا خوابش بگيره . اما نمي دونم چرا امروز نخوابيد؟!

گفتم :  چند وقته كه مي زاري از گريه كردن خسته بشه و خوابش بگيره!؟
گفت :  ببخشيد آقا، دست خودم نيس نمي دونم چرا يه مدتيه اعصابم به هم ريخته. زود خسته مي شم.

صورتش را پشت نقاب نمي ديدم. دوست داشتم ببينم چه شكلي شده و چه حالتي دارد؟ شايد مقصر من بودم؟ اصلاٌ چه فرقي مي كند؟ از پشت حجاب صورتش فقط صدايش را مي شنيدم! صدايش دورگه شده بود. شايد ترسيده بود.گفتم :  حقوق ماهيانه ات رو به ت ميدم، برو يه ماهي اينجا نيا. استراحت كن.

وقتي مدينه مي رفت هنوز مژگان در اتاق خواب، كيميا را در آغوش گرفته بود و گريه مي كرد. كيميا خوابيده بود. وقتي كنار مژگان مي نشستم دلم پر بود. از چه چيزي؟ نمي دانم! انگار دود گرفته باشد. به مدينه گفته بودم يك ماه ديگر بيايد اما ته دلم نمي خواستم هيچ وقت او را ببينم . البته كيميا دلش براي او تنگ شده بود وهوايش را مي كرد . توي اتاق كه راه مي رفت ، با خودش آواز مي خواند و مي گفت :
آجي مئينه ... آجي مئينه . 

ناراحت بودم . تا آن موقع در چنين وضعيتي گير نكرده بودم .  نه مي توانم نسبت به دخترم بي تفاوت باشم و نه مي خواستم آسيب روحي بيشتري از جانب من به مدينه وارد آيد. تهِ دلم مي دانستم كه من مقصرم. بالاخره مدينه، معلم مهدكودك كه نبود تا روش برخورد با بچه ها را بداند. رفتارش بيشتر غريزي بوده تا تربيتي .  مژگان گفت :  هركسي جاي تو بود از اين بدتر مي كرد.
يك هفته از مرخصي مدينه باقي مانده بود كه مادرش به خانه ي ما تلفن زد:
برادرم، عزيزم، دخترم رفت. مدينه رفت.
با دست پاچگي گوشي را به مژگان دادم. مژگان پرسيد :  چي ؟  كجا ؟  كدوم بيمارستان ؟ رازي ...

زياد خورده بود . شب خورده بود و خوابيده بود ، صبح يخ زده بود. يك لول خورده بود .

آذر ٨۴
ga_moazzen@yahoo.com



شماره آینده ویژه نامه پوران فرخزاد

واژه آگهي مي پذيرد
واژه بهترين مکان براي معرفي آثار ادبي و فرهنگي شماست
This issue is sponsored by Iran Heritage Foundation
تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است