محمدعلی همایون کاتوزیان
ریشههای سعدی کُشی
«سعدی کُشی» میگویم مثل موارد مشابه. منظور زدن و کوبیدن و لعن و نفرین است.
زمزمه ازبعد ازشهریور1320شروع شد؛ اوّل به شکل بدگوییهای کسروی. البته کسروی ـ تا اندازهای جزبه فردوسیـ به شاعر بزرگی نبود که بد نگوید. به قول سعدی، «که نگذاشت کس را نه دختر نه زن». و لبۀ تیزحملۀ او هم به ویژه متوجه سه قهرمان شعر فارسی بود: سعدی، حافظ و مولوی. حتی با گروهش ـ «باهمادِ آزادگان» ـ درمراسم رسمی و تشریفاتی کتابهای اینها و دیگران را میسوازندند. قضاوت کسروی دربارۀ این شاعران بیانی اخلاقی داشت و اجتماعی. و از آن جمله این که سعدی شاهد باز بود، و حافظ گدا، ومولوی بیکار و بیعار. به سعدی و حافظ بیش از همه فحش میداد. درمورد حافظ که اصلاً جزوۀ ویژۀ جداگانهای هم نوشت، سوای تعارفاتش درجاهای دیگر. امّا کسروی اصلاً شاعری را کاری عبث ـ حتی ضد اجتماعی ـ میدانست، مگراین که شاعروشعراو درخدمت اجتماع باشند. به چه معنا؟ به این معنا که «آمیغها» (= حقایق) را بگوید. و این آمیغها کدام بودند؟ طبعاً همانها که کسروی میگفت. کسروی هرگز مطلب را به عنوان «هنر به خاطر اجتماع» در برابر «هنر به خاطر نفس هنر» عنوان نکرد، اگرچه شاید پارهای ازاین مباحث ازگفتگوهای روشنکران آن روز(که تا چند سال پس از شهریور 20 یا عضو یا دوستدار حزب توده بودند) به گوشش خورده بود.1 ولی بزرگترین مشکلِ شعار«هنر به خاطر اجتماع» درهمین است که کدام هنر را میتوان در خدمت اجتماع شمرد: هنری که برای «آمیغ»های کمونیسم تبلیغ میکند یا «آمیغ»های فاشیسم، یا «آمیغ»های کسروی؟ برای مثال میگویم، چون در آن زمان هم کمونیستها، هم فاشسیتها و هم کسروی میگفتند که هنر باید در خدمت اجتماع باشد.
اینگونه زمزمهها را برای نخستین بارمیرزا فتحعلی آخوندزاده در ایران آغاز کرده بود، اگرچه خود او مقیم تفلیس بود. نمونۀ بزرگش رساله قرطیکای اوست که عنوانش تحریف لفظ فرنگی critica ست. آخوندزاده بود که برای اولین بار به جنگ شعر و شاعران کلاسیک فارسی رفت، با این استدلال که کارشان مدح و ثناگوییست و قافیهها را مصنوعاً ردیف میکنند و به درد اجتماع نمیخورد و چنین و چنان. و اگرچه شاهد اصلیاش دیوان سروش اصفهانی
بود ـ که تازه «به زیور طبع آراسته» شده بود ـ ولی پای سعدی را هم به میان کشید، و فقط فردوسی را جدا کرد.
امّا این ضمنِ کوبیدنِ سروش اصفهانی پای سعدی را به میان کشیدن تصادفی نبود. حتی میتوان حدس زد که کاری حساب شده بود. چون تخطئۀ سعدی برای آخوندزاده ـ که سواد کسروی را نداشت ـ کار آسانی نبود (گو این که کسروی هم، با همه سوادش، به جای اینکه دربارۀ آثار سعدی و شاعران دیگر بحث و گفتگو کند با چماق عقاید و ارزشهای اخلاقی خود آنها را میکوبید). یعنی برای آخوندزاده خیلی خیلی آسانتر بود از سروش اصفهانی و شعرش الگویی بسازد و در ضمن چماقش را برسر سعدی فرود آورد. ولی چرا سعدی؟ چرا حافظ نه ـ مثلاً؟ دلیلش این است که سعدی در آن زمان ـ حتی میتوان گفت تا دهه 1330ـ قهرمان بلامنازع شعر فارسی به شمار میرفت. حافظ عزیز بود و «خواجه» و «لسان الغیب»، مولوی هم «ملای روم»، فردوسی در زمان آخوندزاده مقام اینها را در میان ادبا نداشت، و خیام را که تقریباً نمیشناختند. امّا «شیخ اجل» مقام دیگری داشت. حتی جیمز موریه درداستان حاجی بابای اصفهانی وقتی که در ضمن داستان از سعدی نام برده میشود در حاشیه مینویسد که «سعدی شاعر ملّی ایران» است. پس کسی که میخواست به جنگ شعر فارسی رود و ـ به گمان خودش ـ برکلّ شعر و شاعری در زبان فارسی خط بطلان کشد باید این قهرمان را بلامنازع را هدف میکرد و میکوبید. یعنی اگر قهرمان کلّ چرند میگوید تکلیف باقی روشن است و نیازی به کار ندارد.
این قهرمانِ کلّ بودنِ سعدی در آن زمانها واقعیت است. تقریباً به نقد و نظری از ادبای دورۀ قاجار نمیتوان برخورد که بیرقیب بودن سعدی را در تاریخ شعر فارسی یا صریحاً یا تلویحاً تأیید نکند. قرن نوزدهم معروف به «دورۀ بازگشت به استادان قدیم» است. یعنی پس از به ابتذال کشيده شدن شعر معروف به سبک هندی درقرن هیژدهم، نهضتی برای بازگشت به الگوهای شاعران پیش از صفوی ـ از سامانیان تا تیموریان؛ از رودکی تا جامی پدید آمد که شاید بتوان فتحعلی خان، ملک الشعراء صبا را نخستین شاعر برجستۀ آن نامید. اقبالِ شاعران این دوره بیشتر به قصیده سرایی بود، و قصیده را هم به سبک خراسانی و ترکستانی ـ به شیوۀ فرخی و عنصری و منوچهری و انوری و خاقانی و غیره ـ میگفتند، که صلابت و طنطنۀ آن مثل سنفونیهای بتهوون است. و نه فقط به این سبکها قصیده میگفتند، بلکه گاهی چنان مشابه استادان قدیم میسرودند که اهل فن هم اگر صاحب آن را نمیشناختند گمان میکردند که از یکی از استادان قدیم است. خیلی از قصاید فتحالله خان شیبانی اینگونهاند و نمونههای آن را در آثار صبا و قاآنی شیرازی و دو سه شاعر دیگر آن دوران میتوان یافت.
نهضت «بازگشت به استادان قدیم» البته منحصر به قصیده سرایی نبود و ـ گذشته از این ـ فقط به سبک خراسانی و ترکستانی شعر نمیگفتند، اگرچه غلبه با این بود. از جمله، تأثیر غزل سعدی را در کار پارهای ازشاعران قاجار، به ویژه قاآنی و فروغی بسطامی، میتوان دید. صبا نصیحت نامهای دارد در پند و اندرز به پسرش حسین، که عیناً بوستان سعدیست. اگرچه ارزش آن خیلی پایینتر است: به نام خداوند هوش آفرین/ دو گوش نصیحت نیوش آفرین؛ حسین ای گرانمایه فرزند من/ تو آویزه درگوش کن پند من…( قاآنی هم عین این کار را با گلستان کرده. در دفتری به عنوان پریشان، که مانند گلستان اصلاً به زبان نثر است). صبا حتی کتاب شعر بزرگی دارد به عنوان شاهنشاه نامه از روی دست فردوسی، در ستایش فتحعلی شاه و جنگجوییهای غالباً ساختگی او. امّا باز هم باید گفت که قصیده سرایی و «خراسانگری» در شعر قرن نوزدهم غالب بود، و سبک خراسانی و استادان آن در مجموع دست بالا را در تعیین فرم و مضمون و تکنیک شعر آن دوران داشتند.
با این همه، و صرف نظر از غلبۀ قصیده، و رواج سبک خراسانی، سعدی به شخصه قهرمان بیرقیب و استاد بیهمتای شعر فارسی شمرده میشد، و با اوصاف و آب و تابی: افصح المتکلمین، افضل المتقدمین، و باز هم از این دست. امّا سعدی پرستی با انقراض قاجاریه به پایان نرسید و در دورۀ رضاشاه به زبان و قلم شاگردان، و استادان دورۀ قاجار ادامه یافت. این دورهای بود که فردوسی و شاهنامه به شدت مُد شدند. ناسیونالیسم مدرنی که ریشههایش را به ویژه درآثار آخوندزاده میتوان دید تأثیر زیادی برآراء میرزا آقاخان کرمانی داشت. سپس در شعر لاهوتی و عارف و فرخی و عشقی با شدت و حرارت بازتاب یافت و اذهان جامعۀ روشنفکری جدید را سخت مشغول تاریخ ایران باستان کرد. و شاهنامه به سرعت مقام و معنایی یافت که شاید از زمان سرودن آن تا آن وقت سابقه نداشت. پس از جنگ جهانی اول و کودتای 1299یکی ازمشغلههای ذهنی (یا به قول متأخرین «دغدغهها»ی) روشنفکران، بازسازی «قبرحکیم»، یعنی آرامگاه فرودسی بود. حتی ایرج ـ که به زحمت میتوان او را در جرگۀ شاعران ناسیونالیست مدرن گذاشت ـ شعری در این باره گفت: یک وجب ساخته آخر نشود قبر حکیم / شاید از خود دو سه پارکِ دگر آباد کنند… بالاخره این کار انجام شد؟ با کارت اعانه (به عنوان «بخت آزمایی آرامگاه فردوسی») پول جمع کردند. بیست هزار تومان هم مجلس برای این کار تصویب کرد و آرامگاه جدید ساخته شد. درسال 1313یک کنگرۀ بزرگ بینالمللی برای بزرگداشت فردوسی و شعرش ـ بیشتر به همت فروغی ـ در تهران برگزار شد. سپس مدعوین را به طوس بردند و در آنجا آرامگاه جدید فردوسی با تشریفات افتتاح شد.
عصر ـ تا اندازۀ زیادی ـ عصر فردوسی شد. با این وصف، طی سالهای بعد، فروغی دفاتر گوناگون آثار سعدی را (با دستیاری حبیب یغمایی) ویرایش و چاپ کرد و بالاخره مجموعۀ آن به شکل نشر جدید کلیات شاعر درآمد که هنوز هم معتبرترین ویرایش کلّ آثار سعدیست. و ـ صرفاً از نظر بزرگداشت سعدی ـ شاید مهمتر از آن، در سال 1316 جمعی از ادبای طراز اول و استادان برجستۀ ادبیات مجموعۀ مقالاتی به عنوان سعدی نامه منتشر کردند. یعنی وزارت معارف (که بعدها به وزارت فرهنگ و آموزش و علوم تقسیم شد) کنفرانس کوچکی به مناسبت هفصدمین سال تألیف گلستان ترتیب داد و سپس مقالات آن را در شمارۀ ویژهای از مجلۀ تعلیم و تربیت چاپ کرد. جلسات مشابهی هم در همان زمان در دو سه شهر بزرگ، به ویژه شیراز، برگزار شد. کسروی ـ که در عین احترام به فردوسی، کنگرۀ فردوسی را توطئهای ضد ملّی میدانست ـ میگوید که قصد اصلیشان این بود که مراسمی به بزرگی آن برای سعدی هم ترتیب دهند امّا سر و صدای او جلو آن را گرفت و به همان کنفرانس کوچک اکتفا کردند. و حتی میگوید که پس از انتشار سعدی نامه میخواستند ویژهنامهای هم برای حافظ درآورند ولی باز سر و صدای او نگذاشت.
هم مقدمۀ فروغی بر کلیات سعدی و هم مقالات گوناگون سعدینامه شواهد زندهای از ادامۀ سعدی پرستی در زمان رضاشاه به دست میدهند. سیدفخرالدین شادمان در مقالهاش نوشت:
نام بلند سعدی سر دفتر شعر فارسیست. سعدی یعنی شعر فارسی… در سخن فردوسی و حفاظ زیبندگی هر چه خوبتر هویداست، ولی گفتۀ سعدی خود حالی و ذوقی دیگر دارد. زبان سعدی فصیحترین زبانیست که زندگی… ما را… شرح میدهد… نمیگویم که تا زبان فارسی هست این شعر خواهد ماند. میگویم که تا چنین شعر هست زبان فارسی پاینده خواهد بود. [در اینجا اشارهاش به غزلی از سعدیست با مطلع: یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم / گرم چو عود بر آتش نهند غم مخورم].3
علیاصغر حکمت (وزیر معارف) در مقالهاش سعدی را «اَشعرِ شُعرا»4 نامید. محمدعلی فروغی در مقالۀ خود (در همین سعدی نامه) پس از ذکر آثار فردوسی و سعدی و مولوی و حافظ ـ به همین ترتیب ـ، که ظاهراً بر مبنای تاریخ تولد آنهاست ـ نوشت که «امّا کلیات شیخ سعدی گنجینهایست که قدر و قیمت برای آن نمی توان معین کرد».5 ابوالحسن فروغی (برادر محمدعلی، و از دانشمندان دوران خود) در مقالهاش گفت که «حسن از سعدیست، یعنی از آن خداوند سخن که برتر ستایش او بردن نام اوست و خاموش ماندن از گفتگو… چه اگر مشرق و مغرب را به روی هم به نظر آریم گمانِ قویست که هنوز نامیتر گویندۀ جهان همان سعدی آخرالزمان* باشد…».6
مقالۀ مفصل محمد قزوینی در سعدینامه به کلی دربارۀ نام و نشان ممد و حینِ سعدیست. از اینرو ـ جز ذکر نام او با تعظیم و تکریم ـ چیزی دربارۀ ارزش کارهایش نمیگوید. ولی به یاد دارم که در نوجوانی از قزوینی مقالهای (یا نامۀ بلندی) خواندم که در آن به تلخی و تندی به کسی تاخته بود که در یک مورد از زبان سعدی ایراد گرفته بود. مورد این بود که چرا سعدی لغت اولیتر (یعنی: اولیتر) را به کار برده و این لغت ( چون تکرار صفت تفضیلی، یکی در عربی و دیگری در فارسیست) غلط است. و قزوینی داد زده بود که چیزی که سعدی گفته نمیتواند غلط باشد. به نظر من نظر قزوینی با یک تعبیر درست است، و آن این که واژه «اولیتر» (که سعدی در چند جا به کار برده) یا پیش از او مصطلح بوده، یا به خاطر کاربُرد سعدی مصطلح شده و جا افتاده، چنانکه تا این اواخر هم در رسالت ادبیِ قدمایی به کار میرفت.* و در زبان ـ یعنی در هر زبانی ـ واژهای را که چنین جا افتاده غلط نمیدانند. یعنی این نکتهایست که عموماً دربارۀ واژگانِ رایج صحت دارد، ولو اینکه از نظر رسمی، به دلیلی از دلایل «غلط» باشند. وگرنه خیلی از لغات فارسی ـ به ویژه آنهایی که ریشۀ عربی دارند ـ به دلیلی از دلیل «غلط» از آب درمیآیند، چون خیلی از آنها ساخت ایرانند، یعنی یا اصلاً در زبان عربی نبودهاند و نیستند، یا معنای آنها در زبان فارسی به کلی متفاوت با عربیست. امّا این تصور درست نیست. چون این لغات را دیگر نباید لغات عربی دانست، بلکه لغاتی فارسیاند که در طی قرون از ریشههای عربی ساخته شدهاند، و اینکه از نظر قواعد عربی درست نیستند یا در عربی همان معنا را نمیدهند کلاملاً بیربط است (و اگر این نکتۀ تقریباً بدیهی تفهیم میشد شاید تب فارسی سازیهای بیجا و نالازم به جای لغات «عربی» تا اندازهای فرو مینشست). امّا زبان قزوینی زبان دیگری بود، هم از شدت خشم و بیتابی، هم از این جهت که میگفت اگرهم سعدی غلطی کرده باشد باید درست انگاشت. آیا میتوان گفت که هر چه سعدی گفته چون سعدی گفته درست است؟ منطق سعدی پرستی این بود که «آری درست است.»
تاریخ مقدمۀ فروغی برکلیات سعدی سال 1319 است، و زیباترین، عالیترین، فصیحترین و دقیقترین روایت برخوردِ قدما را با سعدی در آن میتوان یافت. فقط برای نمونه:
امّا در چگونگی بیان شیخ سعدی... اگر سخنش را به شیرین یا نمکین بودن بستاییم برای او مدحی مسکین است و اگر ادعا کنیم که فصیحترین گویندگان و بلیغترین نویسندگان است قولیست که جملگی برآنند. اگر بگوییم کلامش از روشنی و روانی سهل و ممتنع است از قدیم گفتهاند... حسن سخن شيخ خاصه در شعر... چون آب زلالی [ست] که درآبگینۀ شفافت هست امّا ازغایت پاکی وجودش را چشم ادراک نمیکند. ملایمتش با خاطر مانند ملایمت هوا با تنفس است که در حالت عادی هیچ کس متوجه روح افزا بودنش نیست... سعدی سلطان مسلّم مُلک سخن و تسلطش در بیان ازهمه کس بیشتراست. کلام دردست او مانند موم است... کتاب گلستان زیباترین کتاب نثر فارسیست و شاید بتوان گفت در سراسر ادبیات جهانی بینظیر است و خصایصی دارد که در هیچ کتاب دیگری نیست... با این همه اعجاب که در ُسن عبارت سعدی میکنیم لطف معانیاش اگر از آن بیش نباشد کم نیست... گلستان و بوستان سعدی یک دورۀ کامل ازحکمت عملیست... برای این که سخن را بیش از این دراز نکنیم گوییم: سعدی مانند فردوسی و مولوی و حافظ نمونۀ کامل انسان متمدن حقیقیست که هر کس باید رفتار و گفتار او را سرمشق قرار دهد. اگر نوع بشر روح خود را به ترتیب این رادمردان پرورش میداد، دنیا که امروز جهنم است بهشت میشد...7
فروغی مردی دانشمند و روشندل و درستکار بود. آنچه نقل کردیم از ارزش کار او نمیکاهد بلکه نمونهای عالی از برخورد قدمایی، نه فقط با سعدی که با کل ادبیات است. آنچه نقل کردیم از ارزش کار او نمی کاهد بلکه نمونهای عالی از برخورد قدمایی، نه فقط با سعدی که با کل ادبیات است. درسطور پایین به این مقوله باز خواهیم گشت. به این ترتیب، وجهۀ سعدی به عنوان قهرمان بیمنازع ادبیات فارسی در دورۀ رضاشاه هم برجا ماند. و حتی در دهۀ 1320.
حملات کسروی در اوایل دهه 20، اولاً به کل شعر و شاعری بود، نه فقط سعدی؛ و ثانیاً درزمان خودش تقریباً تأثیری نداشت. گفتگو دربارۀ «شعر نو» و «نوپردازی» و جز آن نیز در آن زمان هنوز به دایرۀ نسبةً کوچکی محدود بود و کار به موج بیحرمتی به شاعران قدیم یا «کشیدن خط بطلان» به کل شعر کلاسیک فارسی نکشیده بود.
این مختصر که دربارۀ اسطوره سازی از سعدی نوشتیم فقط غرض تاریخی نداشت، یعنی فقط برای نشان دادن این نبود که پیش از دورۀ سعدی کُشی یک دورۀ طولانی سعدی پرستی را پیموده بودیم. بلکه علاوه بر آن، و مهمتر از آن، دادن نمونهای از روشِ افراط و تفریط بود، که خود یک مسألۀ بسیاربزرگ ـ شاید بزرگترین مسألۀ ـ اجتماعی و فرهنگی ایران است، که از آن هزارها بلاخاسته است و میخیزد و ـ اگر ادامه یابد ـ خواهد خاست. مسأله ـ فقدان اصل و مقولۀ نقد در جامعه است ـ اعم از نقد ادبی و فرهنگی و اجتماعی ـ که در هر مقوله و موضوع و زمینهای بیشتر بحثها را به «زنده باد» و «مرده باد» کاهش میدهد. یعنی معمولاً هر چیزی را یا سفید یا سیاه میکنند. یعنی نه فقط در یک زمانِ واحد حافظ در تاریخ جهان نظیر ندارد ولی سعدی «مداح» و «موعظه گو» و «فرمالیست» و چرت و پرت گوست؛ بلکه، حتی بدتر از آن، یک روز سعدی به این سیاهیست ولی زمانی ـ نه چندان پیش از آن ـ به آن سفیدی بود که در دورۀ سعدی پرستی میگفتند. و این به هیچوجه به بحث دربارۀ سعدی و حافظ یا شعر و ادبیات محدود نیست بلکه یک عارضۀ بزرگ تاریخیست که بدون بهبود آن تصور پیشرفت اساسی جامعه در بلند مدت، چه به طور کلی و چه در وجوه گوناگونش سخت دشوار است. این از ویژگیهای جامعهایست که آن را «جامعۀ کلنگی» نامیدهام، یعنی جامعهای که هر چیزی را در کوتاه مدت ویران میکند و چیز تازهای به جای آن میگذارد تا در کوتاه مدت بعدی آن را هم کلنگی کند.8
یک خطّ رشدِ سعدی کُشی را میتوان از همان حملۀ آخوندزاده آغاز کرد. نوبت بزرگ بعدی در اواخر جنگ جهانی اوّل پیش آمد. درآن زمان، براثر هرج و مرج وآشوبی که به نام مشروطه پدید آمده بود، هر کس از اندیشه و قلم بهرهای داشت (و حتّی نداشت) برای نجات ایران نسخه میپیچد. دراین میان کسی در روزنامۀ زبان آزاد مقالهای به عنوان «مکتب سعدی» نوشت و «منشأ کلّ بدبختیهایی ملّی و اجتماعی ما را که هشتصد الی نهصد سال قبل مثل موریانه بطون ملیّت ما را خورده و تهی کرده است».9 و طبعاً سعدی یکی از عوامل بزرگ، بلکه بزرگترین عامل این نابسامانیها بود. دعوایی به پا شد که ملک العشراء بهاردرمجلۀ دانشکده (درتهران) و تقی رفعت در نشریۀ تجدد (در تبریز) دنبال بحث را به طرز نسبةً معقولی گرفتند. حرف زیاد زده شد، ولی رفعت در یکی از نکات کم و بیش معقول خود نوشت:
... شاگردِ استاد پرست... هرگاه نظرش بر این است که افکار سعدی نسبت به زمان و محیط خودش عالی و وسیع بودهاند قبول داریم، ولی هر گاه میخواهد بگوید که امروز هم میتوانیم این افکار را مانند افکار معاصر خودمان دستورهای نجاتبخش محسوب داریم رد میکنیم.10
رفعت سردبیر نشریۀ تجدد ارگان فراکسیون تجدد در حزب دموکرات تبریز بود که رهبری آن را شیخ محمد خیابانی داشت. او از هواخواهان سرسخت «انقلاب ادبی» بود.11 و چنان که از محتوای آن جدلها برمیآید منظور از«انقلاب ادبی» هم دقیقاً «انقلاب درشعر» بود،12 و همان چیزهایی که بالاخره ـ امّا نه به شکلی که رفعت میخواست یا میپنداشت ـ منجر به ظهور و گسترش شعر نو شد. و با این که باز هم موضوع، ارزش نسبی میراث ادبی قدیم بود ـ شاید با توجه به سابقۀ آخوندزاده ـ نقش مرکزی به سعدی داده شد، و باز هم به این دلیل که سعدی و آثارش را ادبا معیار و میزان میدانستند. باری درسالهای بعد موضوع «انقلاب ادبی» جسته گریخته و بدون سر و صدا دنبال شد ولی حملات کوبنده به سعدی وسایر قدما فعلاً از نفس افتاد.
وقتی که در اواخر دهۀ 1320 و اوایل دهۀ 1330 دعوای «شعر کهنه و نو» گسترده شد و به سرعت به بدگویی و زد و خورد کشید طبعاً موضوع ارزش شعر و ادب قدیم نیز پیش کشیده شد. در مباحثات پیشین ـ خاصه در بحث «انقلاب ادبی» که به آن اشاره شد ـ بر روی هم صحبت از این بود که با ظهور تجدد سیاسی و اجتماعی اشکال و مضامین شعر نیز باید نو شوند. و اگر چه مثلاً رفعت دربارۀ شعر قدیم حرف انتقادی زده بود امّا نگفته بود که شعر قدیم به کلی بیارزش است. به زبان ساده، گفتن اینکه دیگر شعر گفتن به سبک سعدی مورد ندارد، با اینکه سعدی اصلاً شاعر نبود به هیچوجه یکی نیست. البته، چنان که اشاره کردیم. دو نفر به بیان نکتۀ دوم نزدیک شده بودند: در گذشته دور، آخوندزاده، و در گذشتۀ نزدیک کسروی. امّا همین که هر دو اینها ـ بیش و کم ـ فردوسی را استثناء کرده بودند انگیزۀ اصلیشان را نشان میدهد. آخوندزاده ستیزی آشتیناپذیر با سنتهای پس ازاسلام داشت و تقریباً براین نظر بود که بدون اسلام و عرب ایران درقرن نوزدهم به پای اروپا رسیده بود. کسروی این را اساساً به تشیع و تصوف نسبت میداد نه به کل اسلام؛ بگذریم از اینکه او ضمناً با اینکه خواهان تجدد بود آن حالت جذبۀ غیرانتقادی به علاوه، کسروی در واقع کل شعر و شاعری را کاری عاطل و غالباً ضد اجتماعی ـ و از مقولۀ «مفتخواری» وغیره ـ میدانست. با این اوصاف، وجه اشتراک در نتیجهگیریهای آخوندزاده و کسروی زیاد بود، و خاصه اینکه شعر قدیم ـ جز شاید در مورد فردوسی که شعرش از نظر اجتماعی «مفید» بود ـ بیارزش است. حرفۀ شعرا مداحی و دریوزگی و اشاعۀ اوهام و خرافات بود و ـ به این دلایل ـ به طور مصنوعی وزن و قافیهای ردیف میکردند و اباطیلی میسرودند.
امّا این حرفهای گذشته، ولو به طورغیرمستقیم، دردعوایی که در دهۀ 1330 بالا گرفت تأثیر داشت. از قضا در آن دعوا تقریباً از این و آن شاعر بزرگ ـ و از جمله سعدی ـ نامی برده نشد، شاید بیشتر به دلیل اینکه خیلی از مبُلغّان شعر نو، شعر قدیم را به کلی نفی میکردند، و حتی در یکی دو مورد صریحاً گفتند ک هتا پیش از نیما در ایران شعر ـ «به معنای واقعی آن» ـ وجود نداشته است. فردوسی هم دیگر مد نبود که او وشعرش را استثناء کنند چون شاید بیشتر مبلغان شعر نو او را با نماد و نمایندهای از نظام شاهنشاهی میدانستند. همین نکته ماهیت انگیزههای این دید جدید را در نفی و انکار شعر قدیم نشان میدهد. زیرا که اگرچه مجادله دربارۀ وزن و قافیه اهمیّت داشت امّا این بار تأکید بر «محتوا» بود. یعنی مقداری از دعوا به کلی سیاسی و ایدئولوژیک شد. شعر قدیم درخدمت طبقات ستم پیشه و استثمارگر و جیرهخواران اینها بود، نه برای طبقات مظلوم و پیشرفت اجتماع. وگرنه از «شراب و یار» سخن میگفت که آن هم (چنان که کسروی با نیت متفاوتی گفته بود) بی ربط و زیانبخش بود. مقدمۀ یکی از شعرهای خوب احمد شاملوی جوان ـ «شعری که زندگیست» ـ این نظر را به طرزی موجز و روشن بیان میکند:
موضع شعر شاعر پیشین
از زندگی* نبود.
در آسمان خشک خیالش، او
جز با شراب و یار نمیکرد گفتگو
او در خیال* بود شب و روز
در دام گیس مضحک معشوقه پایبند
موضوع شعر شاعر
چون غیر از این نبود
تأثیر شعر او نیز
چیزی جز این نبود
چنانکه با شعر شاعر قدیم موانع بزرگی را که در «پیشِ راه خلق» است نمیشد از میان برد:
آن را به جای مته* نمیشد به کار زد؛
در راههای رزم
با دستکارِ شعر
هر دیو صخره را
از پیش راه خلق
نمیشد کنار زد.
و در ادامه میگوید که با شعر قدیم نمیشد در جنگ شرکت کرد؛ و نمی شد مخالفان خود را (به معنای ادبی کلمه) محو و نابود کرد:
یعنی اثر نداشت وجودش
فرقی نداشت بود و نبودش
آن را به جایدار* نمی شد به کار برد.
حال آنکه من
بشخصه
زمانی
همراه شعر خویش
همدوش شن چوی* کُرهای
جنگ کردهام
یک بار هم «حمیدی* شاعر» را
در چند سال پیش
بردار شعر خویشتن
آونگ کردهام...
و سپس موضوع شعر زمان خود را خلاصه میکند:
موضوع شعر
امروز
موضوع دیگری ست...
امروز
شعر
حربۀ خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخهای ز جنگل خلقند
نه یاسمین و سنبل گلخانۀ فلان.13
چنانکه اشاره شد، این را نقل کردم برای اینکه مطلب را موجزتر و صریحتر از این در هیچ جا ندیدهام، نه برای اینکه ارجاعی (چه مثبت و چه منفی) به کار شاملو داده باشم. به زبان دیگر، این بیان صریح و موجز و روشن ایدئولوژی چپ حاکم در آن زمان است که بیشتر روشنفکران جوان در آن زمان به آن باورداشتند. و از صِرفِ دعوای «شعر نو و کهنه» و سعدی و حافظ فراتر میرفت. یعنی بحث دربارۀ «شاعر پیشین» و «موضوع شعر» اوست، و اینکه «از زندگی نبود»، درست به این دلیل که در این چارچوب ایدئولوژیک هم زندگی هم کار شاعر معنای دیگری داشت. و درست به همین دلیل، اینگونه زد و خوردها را نمیتوان با مبانی تحقیق و نقد ادبی سنجید چون اساساً از مقولات جَدّلی و حقّ و باطلیاند.
با این که موضوع صحبت ما شرح و تحلیلی از دعوای شعر کهنه و نو نیست، باید گفت که خیلی از مخالفان شعر نو نیز شیوهای جز این نداشتند و ـ غالباً نخوانده و نسنجیده ـ آن را در کلّ میکوبیدند و انکار میکردند. چنانکه حمیدی ـ که شاملو او را در این شعر به شدت کوبیده (و پیش از این هم در شعر دیگری کوبیده بود) ـ چند سال پیش از این با نیما و شعرش رفتاری مشابه کرده بود.14 به این ترتیب شیوۀ هر دو دسته نفی وانکار و طرد و تمسخر و کلنگی بود. تنها یک تفاوت میتوان در میان این دو قائل شد. آنها که شعر نو را ـ غالباً نخوانده ـ به کلّ رد میکردند دربارۀ پدیدهای سخن میگفتند که تازگی داشت و ناآشنا بود و بیست سی سال بیشتر سابقه نداشت و حجمش خیلی محدود بود و هنوز عرصهای را در ادبیات ـ حتی ادبیات معاصرـ نگرفته بود. امّا مخالفانشان ـ اگرچه نه همۀ آنها ـ هزار سال شعر فارسی را به همین آسانی به سُخره میگرفتند و طرد میکردند. یعنی ـ دست کم برای ده بیست سال ـ تفاوت بزرگ بین «امروز دیگر نباید به شیوۀ قدیم شعر گفت» و «شعر قدیم شعر نیست» از دست رفت، و این نظر دوم بود که گسترش یافت.
از قضا دردهۀ 1320از دیدگاه ایدئولوژیکی جدیدی سعدی شاعر محترم و شایان ستايش بود. از جمله، دربحث «سعدی بزرگتر است یا حافظ» که تازه رایج شده بود ناقدان و اصحاب ایدئولوژی چپ سعدی را بزرگتر میدانستند، چون در گلستان و بوستان دربارۀ مسائل و اخلاق اجتماعی حرف زده و ـ فراتر از آن ـ عدل را ترویج و ظلم را محکوم کرده بود. 15
از اواخر دهۀ 1330 به این سو بود که سعدی کُشی در میان روشنفکران و عموم جوانان چپ شایع شد، و همزمان با آن حافظ پرستی رواج یافت.
سعدی تحریم شد. البته آثارش را نمیخواندند ولی ـ شاید درست به همان دلیل ـ از داوریهای قرص و محکم و تام و تمام دربارهاش دریغ نمیکردند. وقتی که به ندرت نامی از او برده میشد واکنشی جز نفی و انکار و تحقیر نداشت، از این دست که «سعدی شاعر نبود، ناظم بود»، «سعدی مزخرف گفته»، «سعدی مفت میخورده و نصایح ابلهانه میکرده». و اگر میخواستند با لحن عالمانهتری نظر داده باشند میگفتند که «سعدی فرمالیست بود» یعنی «سخنوری بود که الفاظ را دنبال هم ردیف میکرد». به ویژه، صفت «استاد سخن» را که قدما در بزرگداشت از سعدی به کار برده بودند به تمسخر و استهزا، تکرار میکردند. گذشته از این، غالباً ادعا میکردند که او شاعر درباری بود و از مداحی و ثناگویی روزگار میگذراند. البته موضوع «مدح و ثنا گفتن» شاعران قدیم خود مقولهای عمومی برای محکوم کردن شعر قدیم فارسی بود که دراین نوشته جای بسط آن نیست ومن در جای دیگری ـ اگرچه به اختصار ـ دربارۀ آن گفتگو کردهام.16
سعدی نه شاعر درباری بود نه حتی شاعر دربار، ولی آنها را هم که بودند نمیتوان به این دلیل شعرشان را بیارزش خواند. گذشته از این، اگر «مدح و ثنا» گویی ملاک قضاوت باشد حافظ که در این عرصه از سعدی جلوتر است. باری کارسعدی کُشی به جایی رسید که ـ چنان که زینالعابدين مؤتمن درسال 1975 دردیداری از لندن به من گفت ـ خیلی از معلمان جوان مدارس وقتی درکتاب درسِ فارسی به حکایتی ازگلستان یا شعری ازسعدی میرسیدند میگفتند «مزخرف است» و ورق میزدند.
به موازات این ـ چنانکه اشاره شد ـ حافظ، به ویژه درمیان روشنفکران چپ و مدرن، به مقام خدایی رسید. یعنی درست مشابه ـ و حتی میتوان گفت بیش ازـ آنچه سنّت سعدی پرستی در گذشتۀ دور و نزدیک کرده بود. حافظ به کلی از جرگۀ بشریت و عالم خاک خارج شد و جز با عبارات ملکوتی و صفات متعالی و عالیتر از متعالی از او و شعرش یاد نمیشد، و شاید هنوز هم نشود، اگرچه گویا تب حافظ پرستی اندک اندک در حال فرو کشیدن است و باید نگران بود که موج حافظ کُشی در پی آن نباشد. به این که هر آدم کم و بیش با ذوقی که غالباً احاطۀ چندانی هم نسبت به شعر قدیم نداشت نظر قاطع میداد و گاهی یک چاپ جدید از غزلیات حافظ هم در میآورد ایراد زیادی نمیتوان گرفت، اگرچه خیلی از این چاپها اتلاف وقت و پول بودند. اشکال کار این بود که ـ جز به ندرت ـ نقد و ارزیابی و شناخت و (حتی) قدردانی درستی وجود نداشت، بلکه شور و شوق و جذبه و پرستش و عبادت مذهبی نسبت به حافظ جای آن را گرفت. و این نکته بسیار مهمیست که به آن باز خواهم گشت: جذبه و پرستش نسبت به یک فرد و آثارش، روی دیگر سکۀ توهین و تحقیر و طرد و نفرت است، و از نظر نقد ادبی یا اجتماعی فرقی با آن ندارد، جز اینکه ظاهرش مثبت است. به کلام ساده، شور و شوق مذهبی به جای نقد، نیز به شدت ارزش واقعی افراد و آثارش را مخدوش میکند. اندکی بعد نیما یوشیج به همین سرنوشت دچار شد.
گفتیم که در عین حال این نظر داشت جا میافتاد که اصلاً پیش از نیما یوشیج شعر در زبان فارسی نبوده است. با خدا شدن حافظ وضع شگفت انگیزتر شد. چون صریحاً یا تلویحاً میگفتند که تا نیما یوشیج شعر به زبان فارسی وجود نداشته، امّا یک شاعر که حافظ باشد خدای شعر فارسی، بلکه حتی خدای شعر تاریخ جهان است. شگفتانگیزتر، به این دلیل که چنین نظری خلاف بدیهی ترین واقعیات و امکانات تاریخی و هنریست. حتی میتوان گفت که خلاف طبیعت است. چون غیرممکن است که در طول و عرض هزار سال، شعر «به معنای واقعی آن» گفته نشده باشد امّا در همان دورۀ هزار ساله یک شاعر ظهور کرده باشد که شعرش حتی از حد کلام بشریت فراتر رفته است. چنین چیزی به راستی بارز و آشکار و روشن و بدیهیست، یعنی حتی به ارائۀ دلیل و برهان نیازی ندارد. و این نکتهایست که از صِرف دعوای شعر قدیم و جدید، و سعدی کُشی و حافظ خدایی، بسی مهمتر است، زیرا که نمونهای از یک صفت بسیار بزرگ فرهنگی و اجتماعیست. یعنی نشان میدهد که در فرهنگ «سفید و سیاه» و «زنده باد و مرده باد»، حتی در جرگۀ درس خواندگان و روشنفکران و نخبگان نیز غالباً نمیتوان به وجود تعقل ساده و ابتدایی امیدوار بود.
در علل و عوامل خدا شدن حافظ باید تحقیق کرد، یعنی شرح و توضیح و تبیین دقیق آن نیاز به مطالعۀ دیگری دارد، و در حد موضوع این نوشته نیست. ولی به اجمال به نظر میرسد که دو سه عامل در آن نقش اساسی داشتند. یکی از این عوامل پیچدگی خاص شعر حافظ است. یعنی این که رمز و استعاره و کنایه و اشاره و... دورتر از ذهن در آن زیاد است و در نتیجه گاهی ـ شاید غالباً میتوان معانی گوناگونی از آن برداشت. به موازات و در ارتباط با این، ذهنگرایی در شعر حافظ مسلماً بیشتر از سعدی ـ حتی بیشتر از شعر عاشقانۀ سعدی ـ ست، گذشته از اینکه در بیشتر غزلهایش دو سه مضمون وجود دارد، و غالباً در آن عشق زمینی و مضامین عرفانی در هم آمیختهاند. این نوع ذهن گرایی و ابهام در معنا، با نیما یوشیج در شعر نو شروع شد ولی بیشتر از دهۀ 1340 به بعد رواج یافت، و طبعاً در نهضت حافظ خدایی تأثیر بزرگی داشت. دیگری، کیفیتی در مضمون شعر حافظ است که خود او از آن به «رندی» یاد میکند، و متضمن نوعی برخوردِ هیچگرایانه (nihilistic) با معنا و مفهوم زندگیست. چنین چیزی نه فقط با مارکسیسم ـ لنینیسم، سهل است حتی با روش گستردهتر راسیونالیسم («عقل گرایی») نمیخواند، بلکه متضاد است. ولی با اینکه درس خواندگان و روشنفکران مدرن و متجدد غالباً به ایدئولوژیهای چپ عقیده داشتند ظاهراً تناقضی بین این وجوه شعر حافظ با آراء اساسی خودشان ـ حتی با شعار «هنر در خدمت اجتماع» ـ نمیدیدند، یا عمداً اصل موضوع را نادیده میانگاشتند. به ویژه اینکه چپگرایی عمومی در دهههای 1350 و 1360 ـ در جهان اوّل و بیشتر از آن، جهان سوم ـ از حوزۀ دقیق تعقل مارکسیستی و حتی مارکسیست ـ لنینیستی خارج شده بود. و اگرچه الفاظ و عبارات مارکسیست ـ لنینیستی بود ولی روش و رفتار بیشتر شکل و معنای خلقگرایی، عوام گرایی و شورش گرایی ـ یعنی جز انقلابیگری مارکسیستی ـ را داشت. و این ظاهراً با آن هیچگرایی که از شعر حافظ برداشت میکردند میخواند.
بگذریم، چون چنان که گفتم موضوع اسباب و علل حافظ پرستی یا حافظ خدایی ـ که به موازات سعدی کُشی و سعدی شیطانی از دهۀ 1340آغاز شد ـ در خورمطالعۀ دیگریست. موضوع این مقاله سعدی کُشیست. که پس از سالها، شاید قرنها، سعدی پرستی ظهور کرد. اگرچه باید تأکید کرد که سعدی پرستان او را کاملاً به مقام خدایی نرسانده و از عرصۀ عالم سُفلی خارج نکرده بودند؛ که دست کم آثار سعدی را خوانده بودند؛ که ضمناً خیلی ازآنها دراین آثار مطالعات تحقیقی با ارزشی کرده بودن. امّا باز هم موضوع بزرگتر وسیعتر همان پدیدۀ «مرده باد» و «زنده باد» در کل فرهنگ و جامعۀ ایرانیست. یعنی غلبۀ افراط و تفریط که اصلاً جایی برای بحث و انتقاد باقی نمیگذارد، چنانکه اگرهم نظری انتقادی ـ یعنی نقد و بررسیِ سوا از زنده باد و مرده باد ـ ارائه شود خود به خود با گویندۀ آن محکوم میگردد.
و به این ترتیب، جامعهای که درهرمقطعی از زمان سرسختانه خواستار آزادی بیان است، و گاه آزادی را حتی تا سرحد هرج و مرج و بیبند و باری میخواهد، درعمل، آزادی بیانِ انتقادی را در هر موضوع و مقوله و عرصهای سرکوب میکند. ممکن است بگویند این حرف «بورژوایی»ست یا «کفرآمیز» یا «کمونیستی» یا «غرب زده» یا «اسلامی» یا هر چیز(از نظر گوینده) بدِ دیگری فرق نمیکند. مسألۀ این است که هر کس در قلمرو خودش چماقی در دست دارد و با آن چماق فکر و اندیشۀ انتقادی ـ یعنی جز زنده باد و مرده باد ـ را سلب میکند. درنتیجه ـ موضوع هر چه باشد ـ رشد و توسعه و تحول دست کم بسیار کُند و آهسته میشود. چون فقط از نقد و بررسی، و از برخورد جدی آراء و عقاید نکات و نظریات جدیدی به دست میآید. ولی «تحول» با شیوۀ زنده باد و مرده باد غالباً به این صورت است که جامعه از زنده بادگویی دربارۀ موضوعی به مرده بادگویی دربارۀ همان موضوع تغییر موضع میدهد، چنانکه درهمین موضوع سعدی دیدیم. و روشن است که از چنین فرایندی به ندرت تغییر مهم، اساسی و دراز مدتی پدید میآید.
مُد شدن و از مُد افتادن درهرجامعهای و درهرزمینهای پیش میآید، حتی درعالیترین سطح نظریات و مباحث علمی و دانشگاهی، که دربارهاش تزها دادهاند و انبوهی از مثالها و شواهد تاریخی ارائه کردهاند.17 برای نمونه، در یک دوره درقرن نوزدهم، خاصه دراوج توفیق و محبوبیت نهضت ادبی رمانتیسم، غالباً ویکتورهوگو را بزرگترین شاعر فرانسوی دوران، و درخیلی موارد حتی بزرگترین شاعر تاریخ فرانسه میخواندند. پس ازفروکش کردن مد رمانتیسم، هوگو آن وجهۀ استثنایی را از دست داد. امّا ـ و تفاوت اصلی در این جاست که ـ ناگهان روشنفکران و نخبگان جامعه نگفتند که «شعرهوگو چرند» است، که «هوگو اصلاً شاعر نبود». هر گونه نظری دربارۀ هرچیزی محترم است. و شاید کسانی ازعامّۀ ناس بودهاند وهستند که به نظرشان شعرهوگو بیارزش است، اگرچه معمولاً درفرنگ چنین نمیگویند بلکه ـ با فروتنی بیشتری ـ میگویند که «شعر هوگو را دوست ندارم». ولی ممکن نبود و نیست که اکثریت، یا اقلیت بزرگیـ حتی اقلیت کوچکی ـ از جامعۀ روشنفکر و درس خواندۀ فرنگی بگوید که «شعرهوگو بیارزش است»، چون حرفی عوامانه و غیرانتقادی و دلبخواهیست. تازه صحبت ما از غولهایی مثل سعدی و حافظ و هوگو بوده است که ممکن نیست کسی که کوچکترین بویی از اصل نقد ادبی (یا نقد غیرادبی) برده باشد با چنین روشهایی دربارۀ کارهاشان ابراز نظر کند. ولی این شیوۀ داوری حتی دربارۀ شاعران و هنرمندان خیلی خیلی کمتر از اینها هم فقط و فقط واپس ماندگی و بیمایگی نویسنده و گوینده را میرساند.
سعدی کُشی یکی از پدیدههای شگفتانگیز نیمۀ دوم قرن بیستم در ایران بود. اینک به نظر میرسد که دارد رفته رفته ـ اگرچه درست روشن نیست که بر اثرکدام معجزه ـ فروکش میکند. و باید دعا کرد که سعدی پرستی و سعدی خدایی به سرعت جای آن را نگیرد. امّا سعدی کُشی فقط یک نمونه ـ اگر چه نمونۀ بسیارمهمی ـ از یک عارضۀ بزرگ و گستردۀ تاریخی و اجتماعیست: زنده باد و مرده باد به جای نقد و انتقاد.
دانشکدۀ شرق شناسی دانشگاه آکسفورد
آوریل 2002
* تأکید بر کلمات در متن اصلیست.
* اشارهاش به این بیت سعدیست: هر کس به زمانِ خویشتن بود / من سعدیِ آخر الزمانم.
* فخرالدین عراقی که معاصر و تقریباً همسّن و سال سعدی بود و غزل دارد با یک وزن و یک قافیه، که ردیف آنها اولیتر است. مطلع این دو غزل به ترتیب چنین است: مرا از هر چه میبینم رخ دلدار اولیتر/ نظر چون میکنم باری بدان رخسار اولیتر. نیام چون یک نفس بی غم دلم خون خوار اولیتر/ ندارم چون دلی خرّم تنی بیمار اولیتر.
* تأکید در متن اصلیست.
* تأکید در متن اصلیست.
یادداشتها و منابع:
1ـ برای شرح و تحلیل برخورد کسروی با شعر و ادبیات فارسی (و نیز ادبیات به طور اعم) رجوع فرمایید به مقالۀ این نگارنده، «کسروی و ادبیات، ایران نامه، شمارۀ ویژه کسروی. برای آثار خود کسروی در این زمینه، رجوع فرمایید به احمد کسروی، در پیرامون «ادبیات» تهران، 1323؛ حافظ چه میگوید؟، تهران 1322؛ فرهنگ چیست؟ تهران 1322؛ در پیرامون خرد، تهران، 1322؛ ده سال در عدلیه، تهران 1323؛ زندگانی من، تهران 1323، صوفیگری، تهران 1323.
2ـ کسروی، در پیرامون «ادبیات»، محمدعلی همایون کاتوزیان، «کسروی و ادبیات».
3ـ رجوع فرمایید به سعدی نامه (شماره 11 و 12، هفتمین سال مجلۀ تعلیم و تربیتف به اهتمام حبیب یغمایی)، ص 59. این که در آخر مقاله، نویسنده سفارش حافظ را میکند نشان دهندۀ بیمنازع بودن مقام سعدی در آن زمان است: «دو گویندۀ بزرگ ایران همولایت جناب آقای حکمت وزیر معارفاند... امیدوارم جناب آقای حکمت از یاد نبدند آن رند جهانسوزی را که گفت: دور مجنون گذشت و نوبت ماست/ هر کسی پنج روز نوبت اوست»، ص 64.
4ـ سعدی نامه، ص 42. احمد بهمنیار در مقالهاش به عنوان «بر حکمت سعدی نتوان خرده گرفتن» نوشت: «حاصل سخن آن که سعدی نه تنها استاد خسن بلکه حکیمی بزرگوار و دانشمندی عالی مقدار است که تمام معلومات و تجارب و کمالات و فضایلی را که شرط پیشوایی و رهبری اخلاقیست دارا، و با این وصف عاشق نیکویی و آرزومند نیک اختری و رستگاری خلق بوده...»، همان جا، ص 40.
5- و میافزاید: «از نثرش بگویم یا از نظمش؟ از حکمت و عرفانش بسرایم یا از اخلاق و سیاستش؟ مراتب عقلی او را بسنجم یا حالات عشقی؟ غزلیاتش را یاد کنم یا قصایدش را؟ به گلستانش دعوت کنم یا به بوستان؟...»، سعدی نامهف ص 3.
6ـ و میافزاید: «سخن از استادیست... که او را یک استاد پیش نیست و آن... خداست». سعدی نامه، ص 92.
7ـ کلیات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی، تهران: امیرکبیر، 2536، ص سیزده ـ هفده.
8 ـ رجوع فرمایید به مقالات این جانب، «جامعۀ کوتاه مدت و جامعۀ کلنگی»، مهرگان، زمستان 1380؛ «در تعصب و خامی و تجلی آن در جامعۀ کلنگی»، در محمدعلی کاتوزیان، تضاد دولت و ملت، نظریه تاریخ و سیاست در ایران، تهران: نشر نی، 1380.
9ـ نقل مستقیم از مقالۀ «مکتب سعدی» در مقالۀ نفی رفعت، «یک عصیان ادبی» (شماره 70ـ73 و 74 روزنامه تجدد)، به نقل مستقیم در یحیی آرینپور، از صبا تا نیما، جلد دوم، تهران: زوار 1373، ص 438.
10ـ همان کتاب، ص 44.
11ـ گذشته از کتاب بالا، برای آشنایی بیشتر با احوال رفعت، رجوع فرمایید به احمد کسروی، قیام شخی محمد خیابانی، ویرایش و مقدمۀ محمدعلی همایون کاتوزیان، چاپ دوم، تهران: نشر مرکز، 1378.
12ـ و در ارتباط با همین بحثها و کشمکشها بود که ایرج با آن طنز تقلید ناپذیرش گفت: انقلابی ادبی خواهم کرد/ فارسی را عربی خواهم کرد؛ درِ تجدید و تجدّد وا شد / اربیات شلّم شوروا شد.
13ـ احمد شاملو، مجموعۀ اشعار، مجلد اول، 1329 ـ 1343، تهران: بامداد، 1367، ص 151ـ154. اشاره به دار زد «حمیدی شاعر» (دکترمهدی حمیدی) به شعر دیگریست از شاملو که همین ایدئولوژی «هنر در خدمت اجتماع» در آن نیز مطرح شده: «... حال آن که رنگ را / در گونههای زد تو میباید جوید، برادرم!... وندر / این شانۀ برهنۀ خون مرده / از همچو خود ضعیفی / مضراب تازیانه خورده...» همان کتاب ص9. برای بحث نسبةً گستردهای دربارۀ وجوه دعوای «هنر به خاطر نفس هنر» و «هنر به خاطر اجتماع» (و از جمله شکل رئالیست ـ سوسیالیستی این)، رجوع فرمایید به محمدعلی همایون کاتوزیان، «دربارۀ طنز»، ایرانشناسی، 9،3، پائیز1376؛ طنز و طنزیۀ هدایت، سوئد: آرش، 2003؛ «کسروی و ادبیات».
14ـ در قصیدۀ بلندی به عنوان «مصاحبه و شوخی با نیما» (به تاریخ 1324)، و این چند بیت از آن است:
به شعر اگر چه کسی آشنا جو نیما نیست سوای شعر خلافی میانۀ ما نیست...
نخست بار که دیدم گرفتمش چون دوست که دوستی ثمر فکر و طرز انشا نیست
دو قطعه خواند: «فرحناکِ شام» و «روشنِ روز» دو قطعه شعر که روی زمینش همتا نیست
من از شنیدن آن تا خبر شدم دیدم که پیش چشمم جز تیرگی هویدا نیست...
به خنده گفتم ای اوستاد هر دو یکیست شنیدهای که جدا اصل سگ زر وبا نیست
گر این عجائب محض است آن غرائب صِرف یکی کم از دگری ناپسند و رسوا نیست...
15ـ احسان طبری که از آن زمان تا اواسط دهۀ 1360 در کل قلمرو رکسیست ـ لنینیستهای ایران قانونگذار هنر و ادبیات شناخته میشد در دهه 1320 و 1330 این نظر را داشت، ولی که موج سعدی کُشی مقاومت ناپذیر شد به آن پیوست.
16ـ رجوع فرمایید به مقالۀ این جانب، «دروغ مصلحتآمیز سعدی»، ایران شناسی، 14، 2، تابستان 1381.










