رباب محب
انسان تو خالی الیوت در رخوت صبح و خلوت آینه
" پفا بیخودی پف نشدن... اینا شاهدای مکاشفه های روحی شبانه توان ... و این باد کنک که اسمشو گذاشت
دماغ ..."
در چند قدمیام ایستاده است. توی آینه بخار گرفته َ حمام و پف دور چشمهایم و دماغ بادکنکیام را – که حالا انگار بادش کرده بودند – نشان می دهد. چشمهای ساعت شش صبح زمستانی ام با چشمهای ساعت دوازده ظهر تابستانی ام خیلی فرق دارند! از خود می پرسم " اگه زیتونی بودن ، دنیا رو سبز می دیدم" . و بعد دماغ باد کرده ام را برای خالی کردن می گیرم و سرم را بطرف دستشوئی پائین می برم تا ترشحاتش آینه را کثیف نکند. مثل هوای خانه سنگین است. سرم را دوباره بالا می گیرم تا از تمیز بودنش اطمینان پیدا کنم. بزرگیش توی ذوقم می زند: " اگه کمی قلمی تر بود ، خوشبخت بودم. یه کمی سر بالاتر با دو تا گودی کمرنگ توی گوشه هاش. اونوقت تا ابدالاآباد منتظرم می ایستاد"
با سر انگشت اشاره نوکش را کمی به طرف بالا می برم. شکل خوک می شود. ضربدری رویش می کشم. مثل چهار قطعه بی ربط ، کنار هم چیده می شود. از گوشه چین خورده دور چشمهایش می فهمم که دارد فکر می کند " کدومو حذف کنم؟ خودمو یا مُرده رو؟ " حلقه های باز شده مردمک هایش به مردمک های چشمهای گربه سیاهی می ماند در تاریکی شب.
خیز بر می دارم. نزدیک می شود. نزدیکتر که می آیم ، رنگ پریده تر می شود. "حذف کردنی نیستین. هیچ کدوم ، نه تو . نه مُرده. چیزی که باید اتفاق بیفته ، می افته. مثه دماغ بادکنکیت که اتفاقی باد توش نیفتاده. مثه صورت ِ اتفاقیت که توی بخار اتفاقی آینه ، گمشده و خیال پیدا شدن هم نداره.... حالا هی خیال کن که می بینیش. هی خیال کن که می شناسیش و از لجبازیت دس ورندار . من که میدونم بالا خره پا می شی وُ میری کیفتو می یار ی و رنگش می کنی تا خیال کنی میشه اینطوری رنگ دینا رو عوض کرد. "
چشمهایم را می بندم. از دیدنش خسته شده ام. " اما چرا با چشمای بسته هم می بینمش؟ دو تائیه. در خودش ضربش کردن. داره فکر می کنه. فکراشو می بینم. فکرامو می خونه. می شناسمش . منو می شناسه. میگم سردی. میگه سردی . میگم مثه یخ. میگه مثه یخ. میگم قندیل یخ. میگه قندیل یخ. میگم سنگی. میگه سنگی. میگم قندیل سنگی. میگه قندیل سنگی. میگم سنگینی سنگی. میگه سنگینی سنگی..."
پلکهایم را باز می کنم. نه روح دارد ، نه سایه. چشمهایش مثل لاشه های آویزان دکان قصابی ، پشت بخار ننشسته اند ، آویزان شده اند . لب های رنگ پریده ی بخار گرفته اش هم آویزانند. در یک چشم بهم زدن می بینمش که از همیشه خالی تر از بخار آینه می گذرد تا به خودش برسد. نمی رسد. دور می شود. مثل بخارکه کم کم از روی آینه می پرد ، ازکنار خودش رد می شود و می رود. می بینمش که می رود. می رود و رنگ شیشه می شود. رنگ شیشه َ بی جیوه. رنگ چشمهایم می شوند . چشمهای شیشه ایم در رخوت صبح روز دوشنبه هفتم فوریه دو هزار و پنج میلادی.
صبح و صورت ، بخار و آینه ، شیشه و چشم انسان و سایه باید چیزی در حال تحول باشد.
مثل هر روز صبح – ساعت شش – وقتی پف صورتم را لای یک خروار ریمل و رژ لب پنهان می کنم و لای رنگها از چشم خود دور می شوم تا در چشم دیگران دیده شوم ، بلند می شوم و می روم کیف لوازم آرایشم را می آورم . همانجا می ایستم که لحظه ای قبل ایستاده بودم.
وارونه توی بخار افتاده است. عجله دارد. مژه هایش بر هم نشسته اند. بالا نمی روند. چند لکه سیاه ریمل روی پلک هایش افتاده است. پاک نمی شوند. دستش می لرزد. ریمل به زمین می افتد. رهایش می کند تا همانجا روی زمین خیس حمام باقی بماند. با پهنای انگشت اشاره اش مژه هایش را به سمت بالا سوق می دهد. مژه ای سمج بر دیگری خوابیده و سمت پائین گرفته است.
" لعنتی. الان اتوبوسو از دس میدم. هرروز که نمیتونم بهانه بیارم که تب دارم ؟ "
مژه های چند برابر شده اش ، باد دماغش را کمتر کرده است. حالا به دماغش فکر نمی کند. به مردی فکر می کند که منتظر آمدنش در ایستگاه اتوبوس ایستاده و از سرما دستهایش را به هم می مالد و با خود می گوید " این دختره باغ تفرجه به کسی میوه نمی ده. باید برم. انتظار بیهوده اس. سه اتوبوسو از دس دادم. چهارمی برسه ، سوار میشم. من خیر و ُ او به سلامت".
رژ لبش را از توی کیف لوازم آرایشم در می آورم. لب های مهتابی اش را سرخابی می کنم. بخار آینه پریده است. انگار تازه از خواب سنگینی بر خاسته باشم ، نفس عمیقی می کشم و با خود می گویم " خدا هم که باشی ، بی عیب نیستی. بدو دختر اتوبوستو از دس ندی. منتظرت نمی مونه. نه اتوبوس ، نه او"
بلوز یقه اسکی صورتی رنگم را که به تازگی از هنس و موریس ِ1 شیستا 2 خریده ام روی شلوار جینم می پوشم وکاپشن سیاهم را هم رویش. بی شال وکلاه ، صبحانه نخورده به راه می افتم تا به اتوبوس و مرد برسم.
سرما مثل تیغ از لای یقه ام توی تنم فرو می رود. یقه ام را بالا می کشم. سرخابی می شود. از فاصله می بینمش دارد سوار اتو بوس می شود. می دوم. قلبم به شمارش می افتد. هوای سرد ریه هایم را منبسط می کند. از نفس
می افتم. یک پایم در ایستگاه اتوبوس و پای دیگرم چند قدم آنطرف تر میخکوب می ماند. نه به مرد می رسم نه به اتوبوس.
وقتی که می رسم ، سر جای همیشگی اش روی صندلی پشت راننده می نشیند. سرش را به شیشه می چسباند و روزنامه اش را از توی کوله پشتی اش در می آورد و میان برگهایش از چشمم دور می شود. باز می بینم که لب های از سرخاب پاکشده ام را ند یده است.
نفس سردم را فرو می دهم و با خود می گویم " فردا ی خدا رو هنوز ازت نگرفتن. " آهسته و ُ تبدار راه رفته را باز می گردم.
_______________________________________________________________________
:Henne och Moris- 1
فروشگاه زنجیره ای لباس که گفته می شود لباس هایش را کودکان هندی و پاکستانی می دوزند.
2 : مرکز خریدی در غرب شهر استهکلمKista2-










