ساناز زارعی
تقدیم به بانوی هزار تقدیر پوران فرخ زاد...
نشانی خانه ات را
تمام پروانه ها می دانند
و تمام لبخند ها
در زمان ناشناخته ی خانه ی تو
تحویل می شوند
بانوی هزار تقدیر....
تو کیستی ؟!
در " انتهای آتش آیینه ات " نشسته ای
و زمان را ورق می زنی
تقویم اعتراف می کند
به تمام جنایتها..
تو فقط چشمهای ات را می بندی
تا تنهایی ات را فراموش کنی ...
در حیرتم
تو کیستی ؟!
تو از جنس کدام سکوت مشتق شدهای
که درد را شرمنده ی نجابتت کردهای !
بگو از زلال کدام شعر سیراب شدهای
که بلبلان سرمست
باغچه ی خانه ات را عاشق کردهاند ؟
نشسته ای کنار پنجرهی انتظار
و حوصله ی تمام دقیقه ها را اندازه می گیری
می بینی بانو ؟!
چه انبساط دردناکی است؟
تو ای معجزه ی نیمه ی نیمه ی زمستان
پهنه ی آغوش ات
زنانه ترین عشق را هدیه می دهد
و تنفس مقدس ات
جنون تمام وسوسه ها را رام می کند
من سالهاست نشانی حرفهای تو را
به تمام سرگردانی های شهر می دهم
و تمام بی پناهی ها را
به سمت نگاه تو بدرقه می کنم
تمام کسانی که صدای تو را می بوسند
راه گم شده و مجهول خانه ی دوست را
پیدا کرده اند ..
ولی تو حق داری بانو
روزی هزار و هزار و هزاران بار
از خود سهراب
بپرس
"خانه ی دوست کجاست" ؟!
22 آبان 86










