آزاده دواچی

این سرزمین

 

به این سرزمین اگر می‌آیی

با دشنه‌ای در دست بیا

و شمشیری در نیام

با کلا ه خودی بر سر

و زره پوشی بر تن

در این دیار همگان مرده‌اند

فرزندان کوروش و داریوش

نوادگا ن رستم و سهراب

و یکتا پرستان اهورا مزدا

اینجا کسی تو را به نام نخواهد خواند

همه دشنام می فرستند به شریعت بسته زبا نت

و شکستن قلمت در سکوت

ا ینها پیروان عجوزه‌های مفلوک‌اند

با شمایلی به ظاهر انسان

و رانده شده از درک آفرینش

 

ا ینجا اگر می‌آیی

نامت را به خاطر بسپار

و کُنیه‌ات را

و نسبت‌ات با آ دم

که سا لهاست رها شده

در تاریک ترین نقطه‌ی ادراک

پنجره مه گرفته

 

بی وضو به نماز ایستا ده‌ام

در میان پنجره‌ای رو به  مِه،

و با صورتی شا داب ،

و قامتی خموده ،

بی آنکه صدایم زنند

ترانه‌ای خوانده‌ام،

بی آ نکه ذکری گویم

به رکوع رفته‌ام

با آ ینه‌ای در دستم

که در آن دختری دید ه‌ام

رنگ پریده،

با چشمانی خموش،

که هرروز بی فانوس شب را پیموده است

چه قدر منتظر ما نده‌ام

تا مهتابی بیاید

و جسمم روشن شود

در میان این پنجره‌ی مِه گرفته



شماره آینده ویژه نامه پوران فرخزاد

واژه آگهي مي پذيرد
واژه بهترين مکان براي معرفي آثار ادبي و فرهنگي شماست
This issue is sponsored by Iran Heritage Foundation
تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است