هادی ابراهیمی
لبخند معطر
شبها که پيادهرو
بیتشويش گامهای بیشتاب رهگذران
در خلوتِ خود ميآسايد
"محبوبه شب" رشک میبرد
به عطر لای دو پستان زن
در زير قرص کامل ماه
هر بامداد
پيشاز اينکه آفتاب در پيادهرو ماغ کشد
زنی میانهسال
چهرهاش وامدار جوانیها
لبها و ناخنها
آغشته به طراوت رنگها
مرا
و
مسیح مصلوب به جلد کتابش را
به صبحانه تعارف میکند
با لبخندی معطر از "او- رآل" پاريس.
ماه و من
تمام طول شب
ماه بدون خستگی با من میدوید.
من گاه
لحظهای میایستادم
تا ضرباهنگ نفسهایم
به موزونیاش بازگردد
و ماه
بیشتاب و پرحوصله به دهانم چشم میدوخت.
تمام طول شب
ماه را با هالهی بخار دهانم
گرم نگاه میداشتم
و می دویدم.
به کدامین سو. . .
به کجای این مدارِ نا مدارای بیسمت و سو . . .
اینسان شتابان از خود
میگریختم و ماه را نیز
با خود میکشاندم.
خاطرم از اخطار کدام حادثه
مشوش است؟
عشقی که سالها بهجستجوی من بود
پنداری
در سوگ حافظهاش نشستهاست؟!
نگران
هوا که مهآلوده میشود
برشانهی بالاترین بام جهان
بام تا شام مینشینی
و چشمهایت سخت نگران
که مباد تکهای از آسمان پرطراوت
بهسرقت رود.










