ارژنگ کيانی
ستارهها
همگی
خوشحال بودند
بالاخره
خيابان دراز
مقابل ريش پلکانی شبِ باشکوه
کوتاه آمد
گلدانهای بزرگ
با شکمهای برآمده
مؤدبانه وساکت
به انتظار نشسته بودند
فلامينگوهای صورتی
ذوق زده
بالها را برهم زدند
ورود نهنگهای خوابگرد را
ازاقيانوسهای هپروت
اعلام کردند
و ستارهها
که با خبر از زيرو بم قضايا
پنهانی به هم چشمک میزدند
و زير لب
میخنديند
يکی يکی خاموش شدند
همگی خوشحال بودند.
معبدِ خورشيد
دختر دريا
آمده بود
خبرآفاز سفری را بدهد
- من
که آن شب
به دنبال روزنه ای از نور
برای رها شدن بودم
تا صبح
بيدار ماندم
درميان امواج هزار رنگِ واژهها
پارو میزدم
- بادی
که از جنوب میوزيد
آمدن دختران باران
با سبدهای طلايی انباشته
اززنبورها
وپروانههای آسمان ديگر را
با خود داشت
حالا ديگر
از جزاير مرجانی هم
گذشته بودم
و درسپيده دمِ نقرهای
تکههای قلبم
درآسمان به پرواز درآمدند
پردههای اشک
ديدگانم را تار کرده بود
آنوقت
دختر دريا
آمده بود
خبر آغاز سفری را بدهد
که مقصدش
معبد خورشيد بود!










